از ماضی های خیلی خیلی بعید
تا بغض استمراری
امروزم نشسته ام
و فعل بی خوابی ام را صرف می کنم
برای تعبیر قشنگی که تو
برای حال ساده ی دلم داری
و تو به جای تاریخ ،جغرافیاومنطق...
از هندسه ی شعر من سر در می آوری
ومن
که همیشه تو را کم آورده ام
جای خالی ات را با....
هیچ چیز نمی توانم پر کنم
دستور زبان دلم را به هم ریخته ای شناسه ی زندگی ام
این روزها
اول شخص غایب است...
نظرات شما عزیزان:

من خوشه ي گندمم
گندم زاري مي خواهم
درخشان تر از خورشيد . كه در انتهاي مسير طلايي اش
زمينم آغوش تو باشد
احساسمان بركت نان باشد و گندم
و هوهوي بادي
دوستت دارم هايت را در گوشم نجوا كند
و بوسه هامان
آسمان را باراني كند از فرط شوق
و خبر بياوردفردا:
"دختري مست در گندم زاري نا معلوم گم شده است"
پاسخ: وااااای که چقدر زیبا و عاشقونه بود،
خیلی احساسات زیبایی داری
برچسبها: